تفهیم

میرسد منقم خون خدا از این راه......هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

تفهیم

میرسد منقم خون خدا از این راه......هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

۱۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

 

http://mohamadrezamousavi.blog.ir/

 

دریافت
حجم: 940 کیلوبایت

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۳۴
سید محمدرضا موسوی


دریافت
حجم: 1.29 مگابایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۲۷
سید محمدرضا موسوی


http://mohamadrezamousavi.blog.ir/

دریافت
حجم: 749 کیلوبایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۲۳
سید محمدرضا موسوی

دریافت
حجم: 475 کیلوبایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۱۲
سید محمدرضا موسوی

دریافت
حجم: 111 کیلوبایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۰۷
سید محمدرضا موسوی

دریافت
حجم: 1.52 مگابایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۰۲
سید محمدرضا موسوی

اپیزود اول : کاباره صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم . به محض ورود ،نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟
زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!
بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب کاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟  درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!اپیزود دوم : انقلاب
--
هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود .
البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد.
ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم
اپیزود سوم : جنگ
--
دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است.
تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟
خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا.
ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم....
اپیزود آخر
--
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .
آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟
بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم.

کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.
سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!


اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۵۰
سید محمدرضا موسوی

در نماز جماعت اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را که به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌کردند. یکی از آنها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا کرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست که بازهم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند. بعد از مدتی، رفت و‌آمد "ژوان کورسل" با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس، بیشتر شد. غروب شب جمعه‌ای، یکی ازدوستانش "مسعود" لباس پوشید برود کانون برای مراسم، "ژوان" پرسید: "کجا می‌ری؟" گفت: "دعای کمیل" ژوان گفت: "دعای کمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم!" گفت: "بفرمایید" . عربی را خوب می‌دانست. با "مسعود" رفت و آخر مجلس نشست. آن شب "ژوان" توسل خوبی پیدا کرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند. هفته آینده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطرزده گفت: "بریم دعای کمیل ". گفتند: "حالا که دعای کمیل نمی‌روند "؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود. یک روز بچه‌های کانون، دیدند "ژوان" نماز می‌خواند، وقتی مسعود از "ژوان" پرسید: "کی تو رو شیعه کرد؟" او جواب داد: "دعای کمیل علی(ع) ". گفت: "می‌خواهم اسمم رو بذارم علی ". "مسعود " گفت: "نه، بذار شیعه بودنت یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین(ع). " گفت: "پس چی؟" ـ "هرچی دوست داری " گفت: "کمال " چه اسم زیبایی، برای خودش انتخاب کرد. مسیحی بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی که هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود. مادرش، خیلی ناراحت بود. می‌گفت: "شما بچه منو منحرف می‌کنید ". بچه‌ها گفتند: "چند وقتی مادرت را بیار کانون " بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد. یک روز گفت: "مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم ". آن زمان دبیرستانی بود. رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: "کارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها، صحبت کردم. بنا شده برم عراق. از راه کردستان هم قاچاقی برم قم. " با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت. مسعود گفت: "تو که فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم که داری، معلومه ایرانی نیستی! خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت کردند و به قم رفت. ظرف پنج ـ شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌کرد. اجازه نمی‌داد یک دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: "معنا ندارد کسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود. " خیلی راحت می‌گفت: "من کار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید که چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه کنم. " یک کتاب "چهل حدیث " و "مسأله حجاب " را به زبان فرانسه ترجمه کرد.یک روز رفت پیش مسعود و گفت: "می‌خواهم برم جبهه " ایام عملیات مرصاد بود. مسعود گفت: "حق نداری " . گفت: "باید برم ". مسعود: "جبهه مالی ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان ". گفت: "نه! حضرت امام گفتند واجب است. " فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند. یکی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه می‌گوید: اگر "کمال کورسل " شهید نمی‌شد، امروز با یک دانشمند روبه‌رو بودیم، شاید با روژه‌ گارودی دیگر!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۳۷
سید محمدرضا موسوی


دریافت
حجم: 34.7 کیلوبایت

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۱۰
سید محمدرضا موسوی


دریافت
حجم: 927 کیلوبایت

دریافت
حجم: 1.65 مگابایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۰۷
سید محمدرضا موسوی


دریافت
حجم: 870 کیلوبایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۰۵
سید محمدرضا موسوی


دریافت
حجم: 453 کیلوبایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۰۳
سید محمدرضا موسوی

دریافت
حجم: 834 کیلوبایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۵۹
سید محمدرضا موسوی


دریافت
حجم: 3.15 مگابایت


دریافت
حجم: 6.81 مگابایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۵۳
سید محمدرضا موسوی


دریافت
حجم: 88.2 کیلوبایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۵۱
سید محمدرضا موسوی


دریافت
حجم: 1.41 مگابایت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۴۰
سید محمدرضا موسوی


دریافت
حجم: 903 کیلوبایت

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۳۶
سید محمدرضا موسوی

 «راشل کوری»، دختر آمریکایی که تنها 23 بهار از عمرش گذشته بود،‌ در 16 مارس 2003 به‌جرم سردادن «مظلومیت فلسطینیان» توسط بولدوزرهای صهیونیستی وادار به سکوت می‌شود تا جامعه بین المللی نیز با سکوت خود در قبال این جنایت مهر تأییدی بر جنایات رژیم صهیونیستی بزنند.
«راشل» متولد شهر «المپیای» ایالت «واشنگتن» آمریکا و عضو آمریکایی جنبش اتحاد جهانی (ISM) بود که در طول انتفاضه الاقصی به‌عنوان یکی از فعالان این جنبش به نوار غزه رفت و روز یک‌شنبه 16 مارس 2003 میلادی به‌همراه 8 نفر از دوستان خود که 5 نفر آنها آمریکایی و 3 نفر آنها انگلیسی بودند، تمام تلاش خود را به‌کار می‌بندند تا مانع تخریب خانه یک فلسطینی در محله «السلام» شهر رفح در سرزمین‌های اشغالی شوند.

 «راشل» در برابر بولدوزر می‌ایستد و از راننده آن می‌خواهد که بولدوزر را متوقف کند. وی که پیراهن نارنجی رنگی به تن داشت تا برای راننده بولدوزر به‌راحتی قابل تشخیص باشد، با بلندگوی خود به اقدام راننده بولدوزر اعتراض می‌کند.
دیگر دوستان «راشل» نیز به‌فاصله 15 تا 20 متری وی با فریاد از راننده بولدوزر می‌خواهند وسیله خود را متوقف کند. اما بولدوزر همچنان به‌سوی وی حرکت می‌کند، «راشل» روی تلی از خاک می‌رود. اما بولدوزر به او امان نمی‌دهد. هیولای آهنی 60تنی، پیکر راشل را به‌زیر می‌کشد. تیغه بولدوزر او را در خاک دفن می‌کند. در همین زمان دوستان «راشل» فریاد می‌زدند و از راننده بولدوزر می‌خواهند که توقف کند.

بولدوزر چند متر جلوتر می‌ایستد. بیل فولادیش را کاملاً پایین می‌آورد و به‌سمت عقب حرکت می‌کند تا خوب مطمین شود که بدن «راشل» را درهم شکسته است. پس از این جنایت هولناک، نظامیان اشغالگر هیچ‌گونه کمکی به «راشل» نمی‌کنند. چند دقیقه بعد، یک آمبولانس فلسطینی به محل حادثه می‌رسد و بدن نیمه‌جان «راشل» را به بیمارستانی در رفح منتقل می‌کند. اما قبل از رسیدن به بیمارستان «راشل» با شهادت، در راه آزادی مردم فلسطین همراه می‌ شود.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۱۴
سید محمدرضا موسوی